تبليغاتX
اس ام اس جدید
اس ام اس اس ام اس عاشقانه بهمن 88 اس ام اس جديد تولد آهنگ جديد موبايل 88 کلیپ باحال

گردنبند ماه  تولد

فروش عينك سه بعدي + درايور هاي سه بعدي ساز كامپيوتر + فيلم و انيميشين هاي سه بعدي

گردنبند  متولدین ماه فروردین گردنبند  متولدین ماه اردیبهشت گردنبند متولدین ماه خرداد گردنبند متولدین ماه تیر گردنبند متولدین ماه مرداد گردنبند متواد  ماه شهریور
گردنبند متولدین ماه مهر گردنبند متولدین ماه آبان گردنبند متولدین ماه آذر گردنبند متولدین ماه دی گردنبند متولدین ماه بهمن گردنبند متولدین ماه اسفند
دختر کوری بود که یه دوست پسر داشت که عاشقش بود. دخترک میگفت اگه چشم داشتم واسه همیشه باهات میموندم, یه روز یکی پیدا شد که بهش چشم هدیه کرد. وقتی بینا شد دید که پسره هم کوره, بهش گفت اه تو که کوری ! دیگه نمیخوامت برو . پسرک لبخند تلخی زد و زیر لب گفت "باشه میرم فقط قول بده مواظب چشمای من باشی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 21:6  توسط اس ام اس  | 

داستانهای اس ام اسی sms ی برای اولین بار در اندیمشک صاحب جشنواره شدند . چشنواره ای به نام : داستانهای کوتاه کوتاه پیامکی . در اینجا داستان برندگان و برگزیدگان این جشنواره را می خوانید

برنده اول : عادل حیاوی

بیست سال بعد

تَرکِش حرکت کرد . مرد مُرد.

 

برنده دوم : کرم رضا تاج مهر

انتظار

پیدایش نبود . گفته بود ساعت 5 می آید . چند ثانیه به 5 باطری ساعت را کشید و چشم به راه ماند

 

برنده سوم : خسرو نخعی

دکمه جا افتاده

(یادته پارسال که برف می اومد با هم از روی ریل قطار گذشتیم؟)

(آره آره چه روز قشنگی بود)

(یادته یه گلوله برف ریختم تو یقه لباست؟)

(وای هنوز که فکرش و می کنم تنم یه جوری میشه)

( موهاتو تازه رنگ کرده بودی یه ژاکت صورتی تنت بود )

(تو هم یه کلاه بافتنی سفید سرت بود چقدر بهت می اومد )

سکوت. بعد از چند دقیقه

(راستی اسمت چی بود؟)

این داستانها نیز از جمله  تقدیر شده ها بودند :

صدقه - سروش امامی راد

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد . دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد . در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد " صدقه عمر را زیاد می کند" منصرف شد.

 

شاه - وحید حسینی

منلیک شاه حبشه با ابهت بود و ضمنا منلیک نو گرا بود. شنید در نیو یورک محکومین را به روشی جدید اعدام می کنند . دستور داد ازین اختراع تازه -صندلی الکتریکی- سه تا خریدند. محموله که رسید چیزی به خاطر منلیک آمد . در کشور او ، حبشه پدیده ای به نام برق وجود نداشت. منلیک مقتصد بود یکی از سه صندلی الکتریکی را تبدیل کرد به تخت شاهی حبشه.

 

مردی که یادش رفت- حسن میرزایی

مردی که خیلی عاشق بود پشت شیشه آسمانخراش نشسته و سیگار می کشید . مرد آنقدر عاشق بود که وقتی آخرین پک را به سیگار زد یادش رفت که باید ته سیگارش را پایین بیاندازد ، نه خودش را.

 

دلتنگی های اژدهای شهر بازی- مجید اسطیری

چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم. چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم.چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم. چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 11:21  توسط اس ام اس  | 

داستانهای کوتاه کوتاه پیامکی
 

زن- انسیه سیاوش

مثل سیب غل خورد . به جدول خورد . صورتش کبود بود و کثیف . مرد اسکناسی انداخت و سوار شد ، عابرین هم. زن سفید تر می شد. مامور شهرداری کراکت میم مثل مادر را کشید روی زن . دانه های باران از میان درختان خیابان شروع به باریدن کردند . زن کنار خیابان بود .

 

آشغال ها –نیلوفر هاتف رستمی

زن گفت " نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد . باز این لعنتی ها پارش می کنن و بوی گندشون کوچه رو ور می دار"مرد قبل از گره زدن پلاستیک روی آشغال ها سم ریخت و گفت " دیگه کارشون تمومه ، فردا باید جنازه هاشون رو شهر داری گوشه و کنار خیابون جمع کنه " و کیسه زباله را بیرون برد . فردا روزنامه ها تیتر زدند : " مرگ خانواده پنج نفره بر اثر مسمومیت ناشی از خوردن پس مانده های غذایی"

 

اسب سفید – نسیم خلیلی

اسب سفید قرار بود دخترک را ببرد تا شهر آرزوهایش . دخترک شنل توریش را پوشیده بود و آماده آماده بود . اسب سفید را هم زین کرده بودند. وقتی سوار شد مادرش گفت : " سکه رو که انداختم . راه می افته"

 

گوش- بهاره اله بخش

مادر زنبیل به دست از دم در داد زد " تا من میام مواظب برادرت باش . شیشه شیرش رو میزه . این قدر ناخنت رو تو دهنت نکن . میام گوشت رو می برم ها!"

در را بست و رفت . نیم ساعت بعد که برگشت ، بچه دویو جلو و گفت :" من بهش گفته بودم ناخنت رو تو دهنت نکن!"

 

چهار ماه زندگی- نرگس ظریف

- سلام حال شما خوبه؟

- خوبم حداقل تا چهارماه دیگه خوبم !

-چطور؟

- خب...سرطانه دیگه

 

دلتنگی های یک دیوانه- اعظم ایرانشاهی

سنگی در چاه انداختم . دلم برای 40 عاقل تنگ شده بود.

 

پوتین – وحیده شادی

-" مامانی چلا بابا جون بلا تولدم پوتین کوچولوهه لو که قول داده بود نیاولد؟"

-" می دونی که بابایی سرش بره قولش نمی ره و تو بخواب تا بیدار بشی اونم با هدیه ات میاد....اینم صدای در . دیدی گفتم حتما میاد . پاشو پسرم دیگه نخواب ، بابایی پو تیناشو برات فرستاده"

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 11:5  توسط اس ام اس  |